|
|
|
|
|
فوکوی اول می گوید که ما تماما" در سازمان قدرت محصور شده ایم و سوژه ای هستیم که رام شده ایم و یک نوع بازیچه هستیم که این خیلی بدبینانه و ناراحت کننده است که انسان فکر کند که هیچ نقشی ندارد و فقط یک بازیچه است اما فوکو خودش،خودش را نقد میکند و میگوید ما تماما" هم در سازمان قدرت هضم نشده ایم و این قسمت هضم نشده همان امیال ماست که در مقابل قدرت از خود مقاومت نشان میدهد به نظر من این نظر فوکو درست است و من با او موافق هستم چرا که امیال انسان دیگر چیزی نیست که بتوان به راحتی و تماما"بر آن تسلط کرد و اگر این گونه نبود و قدرت حتی بر فیزیک انسان هم مسلط میشد انسان کاملا" احساس پوچی میکرد و زندگی اش بی معنا میشد بالاخره باید جایی باشد که انسان خودی نشان دهد و در مقابل این قدرت بایستد واین همان تن است.
امافوکو از ریشه ها بحث میکند و اینکه هیچ چیزی ریشه ای ندارد و ریشه زدایی میکند که من با این نظرش مخالفم زیرا هر چیزی از جایی بر آِمده و ریشه و بنیادی دارد و محال است چیزی را بدون ریشه بتوان در نظر گرفت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:12 توسط پیرهادی
|
|
||
|
|
|
|
|
پست مدرنیسم مبانی مدرنیته که عقلانیت و فردانیت است را رد میکند و میگوید که اینها فجایع قرن بیستم است وکسی مثل نیچه انسان را موجودی عقلانی نمیداند بلکه به جای عقل قدرت را در کانون انسان قرار میدهد و برای عقل و دانایی ارزشی قائل نیست بر خلاف هابز که انسان را موجودی عاقل و دانا میداند و قدرت را در حاشیه قرار میدهد و میگوید قدرت قابل تملک است.از نظر من اینکه پست مدرنیسم عقلانیت را فاجعه ی قرن بیستم میداند اشتباه است زیرا اگر این گونه بیاندیشیم انسان بدون عقل کسی است که فقط در آن زندگی میکند و به خوشی همان لحظه میاندیشد و برای آینده فکری ندارد و مصلحت اندیش نیست.انسان پست مدرنیسم مثل همان نظر نیچه فقط اراده و خواستش مهم است و تامل نمیکند و این به نظر من کاملا" اشتباه است چرا که ما تامل میکنیم،برای آینده نقشه میکشیم،فکر میکنیم و بعد تصمیم میگیریم،به نظر من ما نه انسان هابزی هستیم و نه انسان نیچه ای چیزی میان این دو که هم اراده و خواستش را پیش میبرد و هم با عقل و دانایی کار میکند.
اما بحث آلتوسر برای من کمی نامفهوم است اینکه او از طرفی میگوید خواست و میل ما است که طور نگاه ما را به چیزها معلوم میکند اما از طرف دیگر میگوید که این سازمان قدرت است که ما را وادار میکند طوری جهان را ببینیم که مقتضی سسازمان قدرت استو این کمی تناقض دارد اگر سازمان قدرت است که طور نگاه ما را مشخص میکند پس خواست و میل ما دیگر اینجا نقشی ندارد و سؤالی که برای من پیش آمده اینکه بالاخره در نظر آلتوسر ما تابع سازمان قدرت هستیم یا تابع امیال و خواسته هایمان؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:3 توسط پیرهادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ویژگی اندیشه ی قرن بیستم این است که میخواهد بنیاد ها را از بین ببرد و نگاهی غیر بنیاد گرایانه به چیزها داشته باشد ،اما محافظه کاران بر عکس میخواهند از بنیاد ها دفاع کنند و نگاه غیر بنیاد گرایانه را نقد کنند.
آنها همواره میخواهند ثابت کنند که ارزش های اخلاقی ارزش های عینی و واقعی هستند اما به نظر من این گونه نیست زیرا اگر این چنین باشد و ارزش های اخلاقی عینی باشد زندگی بسیار سخت میشود و همیشه باید در چارچوبی باشیم ،به نظر من آنها همه اش میخواهند انسان ها را در حریم کنند و از عملکرد آزاد او جلوگیری کنند،زیرا انسان ها را دارای خصلت های متوحشانه می دانند که اگر به حال خود رها شود فاجعه به بار میآورد. آنها برابری را نفی میکنند البته سؤالی که اینجا برای من بوجود می آید این است که آیا محافظه کاران انسان ها را در اصل خلقت نابرابر میدانند یا اینکه به نظر آنها انسانها در شرایط زمان تغییر میکنند و نابرابر میشوند؟که اگر رنظر دوم باشد درست است اما اگر نظر اول باشد اشتباه است. آنها میخواهند به الگو های ساده ی زندگی بر گردند که البته این بد نیست اما نه تا حدی که جلوی پیشرفت و ترقی را بگیرد که محافظه کاران البته این را میخواهند. اینکه ارتگای گاست میگوید طبقه ی متوسط (انسان توده ای)روز بروز افزایش میابد و به نظر او این باعث بی هویت شدن و بی شکل شدن جامعه میشود به نظر من این اشتباه است و بر عکس افزایش طبقه ی متوسط به یک دست شدن جامعه و برابری هر چه بیشتر افراد می انجامد و اینکه دیگر کم کم طبقات فرا دست و فرو دستی نباشد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:34 توسط پیرهادی
|
|
||
|
|
|
|
|
دموکراسی فضیلت مندانه یعنی مشارکت عموم مردم بدون هیچ طبقه یا صنفی اما دموکراسی اجتماعی یعنی مشارکت طبقات و صنف ها و عامه ی مردم دیگر نقشی ندارند و عامه تبدیل شده اند به طبقات مختلف اجتماعی.
عده ای میگویند دموکراسی اجتماعی حاصل تکثر گرایی و صنف بندی شدن جامعه است و در این حالت نمیتوان دموکراسی فضیلت مندانه را به کار برد،چون این دموکراسی برای جوامعی است که کوچک هستند و دچار کثرت نشده اند و همه ی افراد بر روی هم شناخت دارند. سیاست یعنی مشارکت عموم مردم اما این مشارکت در دموکراسی اجتماعی تبدیل به مشارکت صنف ها شده است و این عموم دیگر نقشی ندارند یعنی امر سیاسی به اجتماعی تبدیل شده است. اما سیاست یعنی اخلاق و اگر اخلاق در جامعه نباشد دیگر جامعه ای در کار نیست و نبود سیاست یعنی نبود جامعه. در دموکراسی فضیلت مندانه عموم مردم در رأس بودند اما در دموکراسی اجتماعی طبقات و صنوف در رأسند و این نشان میدهد که مفهوم دموکراسی از سیاست به اجتماع تقلیل پیدا کرده است. پس به نظر من در هر جامعه ای دموکراسی فضیلت مندانه مفیدتر و بهتر است چرا که در دموکراسی فضیلت مندانه همه ی مردم به طور عامدر سیاست شرکت میکنند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:30 توسط پیرهادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ازنظر من فاشیم نگاه نظامی به همه ی عرصه های زندگی دارد وخشونت به عنوان تنها راه برد پیروز حرف اول را در فاشیسم میزند وبر اعمال کنترل بر همه ی عرصه های حیات اجتماعی اعتقاد دارد.آنها حقوق مردم را نادیده میگیرند با این استدلال که مردم سالاری جامعه را به هم میزند آنها جامعه ای را می پسندند که نهادهای مدنی در آن نباشد. به نظر من اینکه فاشیسم برای فرد مستقل از جامعه هیچ واقعیتی قائل نیست اشتباه است درست است که فرد بالطبع اجتماعی است اما این دلیل بر آن نمیشود که او را جدا از جامعه فقط یک مفهوم بدانیم .البته شای بتوان از جهاتی نظرات فاشیسم را پذیرفت اما من بیشتر آن را نقد میکنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:1 توسط پیرهادی
|
|
||
|
|
|
|
|
فروید بر غرایز جنسی و لذت حاصل از آن تاکید دارد اما به نظر من کم و بیش میتوان نظریات فروید را از جمله اینکه انسان دارای غرایزی اساسی است پذیرفت اما چیزی که در نظریات فروید اصلا به آن توجه نشده عواملی مثل تاثیر خانواده/ مدرسه/ اجتماع /بر کودک است که نقش غریزه را تا حدودی کاهش میدهد.فروید انسان را کسی میداند که دنباله رو هوس است در حالی که انسان را میتوان موجودی منطقی تر در نظر گرفت.فروید معتقد است که فرد هرگز نمیتواند روی پای خود بایستد اما با این نظر مخالفم چرا که کودک به مادر وابسته است تا رمانی که از او تغذیه میشود ولی با از شیر گرفتن و راه رفتن کودک زمینه ای برای استقلال مودم فراهم میشود و او میتواند بدون وابسته بودن به مادر فعالیت های جدیدی را آغاز کند اما از نظر فروید رویداد از شیر گرفتن یک آسیب دیدگی محسوب میشود ویک تعارض ارتباطی است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:8 توسط پیرهادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من با نظر نیچه موافق هستم چرا که دنیا را مثل واقعیت ترسیم می کند و اینکه عده ای قوی تر و عده ای نا توان تر هستند و این نابرابرای میان انسان ها ایجاد نمی کند و اینکه عده ای توانایی ساخت نظامی از قدرت را دارند و عده ای نه. روح آپولونی در نظر نیچه روح انسان برای زندگی نیست دیونیزوسی است که همان روح زندگی است. شوپنهاور و نیچه معتقدند که جهان بر اساس یک خواست و اراده به پیش می رود ؛ اما سوالی که پیش می آید این است که آیا اراده بدون خرد می تواند کاری از پیش ببرد؟ آیا اراده انسان برای پیشبرد اهداف خودش است؟ آیا شوپنهاور و نیچه که نقش خرد را به طور کامل نفی کرده اند و فقط جهان را براساس اراده و خواست بشر می دانند توانسته اند نیازهای روح بلند پرواز انسان را تامین کند؟ به نظر من ؛ اراده در کنار خرد معنا پیدا می کند... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:37 توسط پیرهادی
|
|
||